تبليغاتX
مقصود بی مقصد
کسی که هیچکس نبود . . .
بگذار سر بسینه ی من ، تا که بشنوی ،

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را.

شاید که بیش ازین نه پسندی بکار عشق،

آزار این رمیده سر در کمند را.

 

بگذار سر به سینه من ، تا بگویمت:

اندوه چیست ، عشق کدامست . غم کجاست.

بگذار تا بگویمت : این مرغ خسته جان ،

عمری است در هوای تو از آشیان جداست.

 

دلتنگم آنچنان که : اگر ببینمت بکام ،

خواهم که جاودانه بنالم بدامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من .

ای نازنین -که هیچ وفانیست با منت-

 

تو ، آسمان آبی آرام و روشنی ،

من ، چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم !

با اشک شرم خویش بریزم بپای تو ،

 

بگذار تا ببوسمت . این نوسخند صبح ،

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب،

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند!

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط رضا | 
این روزا به تنها چیزی که فکر می کنم همون چیزیه که تو فکر می کنی بهش فکر نمی کنم
چرا ؟
چون من می ترسم نزدیک شم
به چیزایی که عاشقشون میشم

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:28  توسط رضا | 
نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:22  توسط رضا | 
در ذهن کوچه های تنهایی!

 دارم قدم می زنم !

گاهی روی نیمکت می شینم !

ولی هستم ... توی کوچه هستم !

کوچه بن بسته !

پشت دیوار کوچه باغه یک باغ از خاطرات گذشته !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:21  توسط رضا | 
محمد میگه :

هر که دارد نفسی ، هم نفسی می خواهد

نفس خسته ی ما هم ، نفسی می خواهد !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:19  توسط رضا | 
…امان از باد نامرد که صدای تو را به دوش ميکشه و میره تو گوش راستم ... من ميشنوم که تو ميگی کاش فقط يه ذره از عشق من نسبت به تو ، توی دل سنگت بود و از گوش چپم در ميادو ميره تو سوراخ فاضلاب تا ميرسه به خاله سوسکه و حالی به حاليش ميکنه ... من ميبينم که داره زور ميزنه تا درپوش سوراخو برداره و برسه به صاحب صدا ... ميدونم همين خاله سوسکه هم از سرت زياده با دو تا فنجون قهوه ميام سراغت ... بازم لبخند عاشقانه تو و نگاه سرد من ميخوره به هم ... صدای زنگ موبايلت خيالمو راحت ميکنه که وقت رفتنته ... تو میپرسی : نميخوای عاشقم بشی و باز اشکی که مياد با سوال تو که ميگی چرا نميتونم ازت بدم بياد ؟ میری اينقدر در را محکم ميبندی که ديوار بهت فوش ميده و من گريه ميکنم بس که بدبختمو بس که تو بدبخت منی ...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:48  توسط رضا | 

تا حالا شده؟

تا حالا شده چشم هات هميشه نمناک باشد؟ با قطره اشکی گوشه ی چشم ها برای روز مبادا که هروقت در خيابان های غربت راه می روی به کار بيايد و چراغ ها را ببرد در هاله ی کريستال تراش خورد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:37  توسط رضا | 

یادت آید گفته بودی عشق مُرد         تا ابد بی  عشق باید جان سپرد

من خود عشقم وجودم را ببین        در دلت نوری به پا کن با یقین

با دو چشم دل تماشا کن مرا       در  تمام شهر رسوا کن مرا

این منم که تنها نیستم          عاشقم اما معّما نیستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:26  توسط رضا | 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم           با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد         وابستگیم را به تو باور کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:17  توسط رضا | 

روی تخت دراز کشیده بودم و یواش یواش و بی صدا گریه می کردم .

حتی صدای اشک ها هم در نمی یومد .چون اینجا نباید  کسی  بفهمه چه مرگته !

بی صدای بی صدا ...

سکوت خونه همیشه تو سرم داد میزنه!

اتاقی نیمه تاریک

شبیه طبقه چندم یک قبر...

سرد سرد ...

یک گوشه با یک کتاب ...

یک گوشه با کلی حرف ... اما برای کی ؟ برای کجا !؟

نمی دونم !؟

شاید برای ...

تو که نیستی ...

تو که نمیایی ...

تو که نبودی ...

تو که نمی خوایی باشی ...

 

 

دیگه اشک هم ندارم ...

اگر دارم دیگه حوصله ندارم ... آخه گریه هم حوصله می خواد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:49  توسط رضا | 

هیچ وقت٬ هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم شبیه نیمه ی  سیبی٬

که بخاطر لرزش دستانم در زیر آواری از  رنگ ها نا پدید ماند . . .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:43  توسط رضا | 
و قتی در  مورد بعضی اتفاقات که نیفتادن فکر می کنی با خودت میگی  که امکان نداره من در این  مورد  دووم بیارم.

 اما  وقتی که اتفاق می افتن تحمل می کنی ٬ طوری که خودت هم تعجب  می کنی .

قضیه اینه که آدما  به قدر  صبر و تحملشون سختی  می کشن.

هر چی صبور تر باشی . . .

 

 

 قبلنا اگه زیاد حرف نمی زدم حداقل شنونده ی  خوبی بودم

اما حالا حوصله ی شنیدن و گوش دادن هم ندارم . . .  یعنی  چه بلایی داره سرم  میاد!!؟

 

خیلی ها  دوستت ندارن اما میگن که دارن ٬

بعضی ها دوستت دارن اما نمیگن

نمی فهمم چرا آدما این طورین!؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:24  توسط رضا | 
ديشب‌ مغزش‌ از كار افتاد. "ملاقات‌ ممنوع‌" روي‌ در را برداشته‌اند، هيچ‌ ملاقات‌كننده‌اي‌ نيست‌.

آرام‌ روي‌ تخت‌ خوابيده‌، لوله‌ها از بيني‌اش‌ گذشته‌اند، و تصوير مونيتور سمت‌ راستش‌ مي‌پرد. نورهاي‌ عمودي‌ پنجره‌ كه‌ به‌ سختي‌ از لاي‌ پردة‌ ضخيم‌ مي‌گذرند، او را قطعه‌ قطعه‌ نشان‌ مي‌دهند. دو دستش‌ را روي‌ سينه‌اش‌ گذاشته‌اند، با چشم‌هاي‌ بسته‌، خط‌ ابروهاي‌ ملايم‌، مژه‌هاي‌ تابيدة‌ بلند، و ريش‌ شانه‌خوردة‌ خاكستري‌، يكي‌ سياه‌ يكي‌ سفيد. ناصري‌ آرام‌ گرفته‌ است‌.دسته‌اي‌ از موهاي‌ صاف‌ جوگندمي‌اش‌ كه‌ روي‌ متكا پخش‌ شده‌، صورتش‌ را قاب‌ گرفته‌ است‌. يك‌ گلدان‌ كاكتوس‌ كوچولو جلو تختش‌ در نور مونيتور سمت‌ راست‌ كه‌ مدام‌ مي‌پرد، روشن‌ و تيره‌ مي‌شود. مثل‌ صورت‌ لاغر او كه‌ در نوسان‌ نور، خاكستري‌ است‌، به‌ كبود مي‌زند، لاغرتر مي‌نمايد، و در قعر مرگ‌ فرو مي‌رود، مي‌رود، مي‌رود تا بوي‌ خام‌ بشر اوليه‌ اتاق‌ را پر كند، چيزي‌ نظير وسوسه‌هاي‌ شهواني‌ از ملافه‌هاي‌ سفيد متصاعد شود كه‌ وقتي‌ صداي‌ ناقوس‌ پُرقدرت‌ كليسا از منفذها گذشت‌ و در گوش‌ها پيچيد و پلك‌ها را لرزاند، آن‌ را مثل‌ چربي‌ به‌ ديوارها بمالد.

چربي‌ آشوبنده‌اي‌ كه‌ اگر دست‌ به‌ ديوار بمالي‌ بايد هي‌ بشوري‌اش‌. و هرچه‌ بشوري‌ پاك‌ نمي‌شود، همراه‌ صداي‌ ناقوس‌ در رگ‌هات‌ جاري‌ مي‌شود و عاقبت‌ بر سينه‌ات‌ مي‌چسبد.
 از هزار سال‌ پيش‌ مرده‌ است‌، و اتاقش‌ را از سرب‌ ساخته‌اند. صداي‌ ناقوس‌ بر او اثري‌ ندارد، نه‌ شيپور جنگ‌ است‌، نه‌ بيدارباش‌ صبح‌، و نه‌ هيچ‌ چيز ديگر. موسيقي‌ متني‌ است‌ كه‌ مرگ‌ را بدرقه‌ مي‌كند، آن‌ هم‌ به‌ همت‌ طلبة‌ جواني‌ كه‌ موظف‌ است‌ در ساعت‌هاي‌ مقرر طناب‌ كلفت‌ آويخته‌ از ناقوس‌ را به‌ دور كمر باريكش‌ ببندد، خود را از اين‌ ديوار بكوبد به‌ آن‌ ديوار، تا چكش‌ سنگين‌ فولادي‌ بر دل‌ ناقوس‌ بگويد: «دينگ‌... دانگ‌... اللهُ... اكبر... دينگ‌... دانگ‌...»

 به‌ آلماني‌ كه‌ حرف‌ مي‌زني‌ حالتي‌ در صدات‌ نيست‌، نه‌ غمي‌، نه‌ غمبادي‌، نه‌... اي‌ مرده‌شور اين‌ حال‌ آدم‌ را ببرد كه‌ فقط‌ وقتي‌ به‌ زبان‌ مادري‌ حرف‌ مي‌زند، همة‌ هستي‌اش‌ مي‌آيد بالا. آدم‌ رو مي‌شود. حرف‌ كه‌ مي‌زني‌ خودت‌ را تعريف‌ مي‌كني‌، همين‌ كه‌ دهنت‌ باز شود مي‌فهمند كي‌ هستي‌ و چند مَرده‌ حلاجي‌.
صداي‌ ناقوس‌ كليسا تابدار و پرطنين‌ مي‌پيچيد. ... بلند شد، پنجره‌ را چفت‌ كرد و نشست‌. صدا محو و دور در هياهوي‌ شهر گم‌ مي‌شد. گمگشتگي‌ غريبي‌ مثل‌ دندان‌درد دايمي‌، ملايم‌ در مغزش‌ چنبره‌ مي‌خورد، تاب‌ برمي‌داشت‌ و از گوش‌هاش‌ بيرون‌ مي‌ريخت‌. مثل‌ آبشار از دو طرف‌ روي‌ شانه‌هاش‌ جاري‌ مي‌شد، تنش‌ را مسح‌ مي‌كرد و روي‌ كفشش‌ مي‌نشست‌. با دو انگشت‌ تفي‌ زد و ماليد.

عكس‌ ديگري‌ از جعبه‌ برداشت‌ و گذاشت‌ روي‌ عكس‌ قبلي‌. چشم‌هاش‌ برق‌ زد و لبخندي‌ تمام‌ صورتش‌ را گرفت‌؛ پاريس‌. دوازده‌ سال‌ پيش‌.

مامان‌ به‌ هر بهانه‌اي‌ تلفن‌ مي‌زد كه‌ انسي‌ به‌ خانة‌ ما بيايد، اما او هنوز نيامده‌ به‌ خانة‌ خودش‌ بر مي‌گشت‌. تاب‌ نمي‌آورد و بند نمي‌شد. شده‌ بود لنگة‌ ديگر مامان‌ كه‌ گم‌كرده‌ داشت‌. لاغر شده‌ بود، با آن‌ چشم‌هاي‌ سياه‌ كه‌ به‌ پدر رفته‌ بود، قد بلند و تكيده‌ مثل‌ مجسمة‌ بسيار زيبايي‌ از نمك‌ در باران‌، هي‌ باريك‌تر مي‌شد.
دستم‌ را مي‌گذاشتم‌ توي‌ دست‌ زمختش‌، و همة‌ روستا را باهاش‌ دور مي‌زدم‌. دم‌ رودخانه‌ پاچة‌ شلوارمان‌ را بالا مي‌زديم‌ و مي‌گذشتيم‌، كنار چشمه‌ مشتي‌ آب‌ مي‌خورديم‌، چند گلابي‌ از باغ‌ مي‌چيديم‌ و نيم‌چَردمان‌ را پرت‌ مي‌كرديم‌ جلو گاوهاي‌ پدربزرگ‌.

هروقت‌ مي‌آيم‌ لقمه‌اي‌ نان‌ در دهنم‌ بگذارم‌ و آن‌ را فرو دهم‌ بغض‌ مي‌كنم‌، گريه‌ راه‌ نفسم‌ را مي‌بندد و دلم‌ مي‌خواهد با همان‌ لقمه‌ كه‌ فرو مي‌دهم‌ در هق‌ هقم‌ خفه‌ شوم‌. نمي‌دانم‌ چرا.
پيرزني‌ از روبرو مي‌آمد كه‌ زل‌ زده‌ بود به‌ ما. وقتي‌ به‌ ما رسيد سر تا پامان‌ را ورانداز كرد و گفت‌: «خيلي‌ خوشمزه‌ است‌، نه‌؟»
... مبهوت‌ بود و لبخند مي‌زد. آلماني‌ نمي‌دانست‌ و آخرش‌ هم‌ ندانسته‌ از اين‌ دنيا رفت‌. پرسيد: «چي‌ گفت‌؟»
كينة‌ كهنه‌اي‌ را كه‌ از آلماني‌ها داشتم‌ يكجا خرج‌ كردم‌. گفتم‌: «انگار بستني‌ او را ليس‌ مي‌زنيم‌. مي‌گفت‌؛ خوب‌ بستني‌ ما را ليس‌ مي‌زنيد و حال‌ مي‌كنيد!»
بستني‌اش‌ را پرت‌ كرد توي‌ سطل‌ آشغال‌ و رفت‌ توي‌ لك‌. گفت‌: «ويلچرم‌ را بياور.»
براش‌ آوردم‌ و كمك‌ كردم‌ كه‌ سوار شود. گفت‌: «مرا به‌ خانه‌ام‌ ببر.»
وقتي‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ رسيدم‌، تازه‌ دلم‌ را به‌ پر و پاي‌ زني‌ خوش‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ خدمتكار خانة‌ ما بود، وردست‌ مامان‌. همين‌جور كه‌ كار مي‌كرد مي‌رفتم‌ توي‌ بحر كپل‌ و ساق‌هاش‌، و وقتي‌ از كنارش‌ رد مي‌شدم‌، خودم‌ را مي‌ماليدم‌ بهش‌. منتظر بودم‌ از دم‌ اتاق‌ ما رد شود تا صداش‌ كنم‌. مي‌گفتم‌: «فهيمه‌، يك‌ دقيقه‌ بيا اين‌ خط‌كش‌ را نگهدار، من‌ اينجا خط‌ بكشم‌.»
آدامس‌ مي‌جويد، و بي‌آنكه‌ حرف‌ بزند، با لبخند سراپام‌ را ورانداز مي‌كرد. سرم‌ را زير مي‌انداختم‌ و حرف‌ مي‌زدم‌: «مي‌داني‌؟ اين‌ ورق‌هاي‌ امتحاني‌ بزرگ‌ است‌، تنهايي‌ نمي‌شود.»
خدا خدا مي‌كردم‌ ... نباشند كه‌ خودشان‌ را نخودِ آش‌ كنند و بگويند: «بده‌ برات‌ خطي‌ بكشم‌ كه‌ حظ‌ كني‌. پسرة‌ لندهور هنوز بلد نيست‌ خط‌ صاف‌ بكشد.»
فهيمه‌ مي‌آمد كنار ميزم‌ مي‌ايستاد، با لبخندي‌ مهربان‌ گاهي‌ دستي‌ هم‌ به‌ موهام‌ مي‌كشيد: «آفرين‌ پسر خوب‌، چقدر ميزت‌ تميز است‌، برق‌ مي‌زند.»
خط‌كش‌ را مي‌گذاشتم‌ روي‌ كاغذ و مي‌گفتم‌: «اينجا را نگه‌دار.»

ما داريم‌ به‌ كجا مي‌رويم‌؟ چه‌كار بايد بكنم‌؟ از كي‌ بپرسم‌؟ من‌ چرا جلو پنجره‌ام‌ نيستم‌؟ چرا در كارگاه‌ نجاري‌ نيستم‌؟ چرا در آسايشگاه‌ برادران‌ آلكسيانا نيستم‌؟ من‌ چرا اصلاً نيستم‌؟ آهاي‌... چرا كسي‌ حرف‌ نمي‌زند؟ چرا اينجا اينقدر ساكت‌ است‌؟ چرا كسي‌ به‌ دادم‌ نمي‌ رسد؟ آهاي‌ ...


+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:8  توسط رضا | 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:12  توسط رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این است سر گذشت کسی که دستش به هیج آرزویی نرسید

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
خرداد 1386
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
دی 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM